|
بالای گور خود می ایستم....
چه می بینم ! میان کفن پوش سفیدی خوابیده ام آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم ! کنار مزارم می نشینم و دست بر صورت خود می کشم و برای خودم گریه می کنم !!!! کسی نیست ... کسی نیست ... یاد زنده بودنم آزارم می دهد یاد روزی که تنهایی ام را فروختم اما فردا دوباره پیش خودم بود یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی یاد روزی که ... گریه ام پایانی ندارد دوباره خود را نگاه می کنم شاد تر از دیروز زنده بودم که بالی برای پرواز نداشتم .....
|
About![]()
مي نويسم تنها به ياد او و براي او...
Home
|