.......کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود.......
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جورديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيسو شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديدو گفت : ديوانه ي باران نديده
+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت14:19توسط ღبارانღ |
|