|
بودنت را....اما من حس کردم.....شاید هم امروز.....نه نمی دانم دیروز یا دیروز ها تو امدی ومن بودنت را باتمام وجود حس کردم
حس کردم از پس دیوار های آجری خانه نگاه پر رمزت را خندیدنت را ..... کاش دلت برایم می لرزید . سکوتی در چهره من بود که تو را فریاد میزد و من در پای پنجره تمنای تو را زار می زدم خودم
را گم کرده بودم یادم رفت یادم رفت حتی لبخند بزنم انقدر پریشان بودم که
گوی نفس کشیدن را فراموش کرده بودم یادم رفت که ریه های را مملو از هوا
کنم که تو از آن استنشاق کنی چشمانم را بستم و آرزو کردم آرزو کردم که بیای کنار پنجر اما..... و هنوز هم پس از گذشته ساعاتی از آن لحظه دلم می لرزد
|
About![]()
مي نويسم تنها به ياد او و براي او...
Home
|