|
بالای گور خود می ایستم....
چه می بینم ! میان کفن پوش سفیدی خوابیده ام آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم ! کنار مزارم می نشینم و دست بر صورت خود می کشم و برای خودم گریه می کنم !!!! کسی نیست ... کسی نیست ... یاد زنده بودنم آزارم می دهد یاد روزی که تنهایی ام را فروختم اما فردا دوباره پیش خودم بود یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی یاد روزی که ... گریه ام پایانی ندارد دوباره خود را نگاه می کنم شاد تر از دیروز زنده بودم که بالی برای پرواز نداشتم .....
هيچ كس برای دیدن من نمی آید در انتهای زمان گم شده ام !!! و چشمان گریانم ،نابینا گشته است هيچ كس دلش برای تنهایی ما نمی سوزد هيچ كس نمی خواهد باور کند كه ماهي قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد! هيچ كس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد هيچ كس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی آید دلم تنهاست روحم تنهاست..... احساسم شکسته از قلبم خار ج شده و خنجر فرورفته نمی شود هيچ كس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم!!!!! هيچ كس سراغ ما را نمی گیرد ......
اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم..... بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند.... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه . . . .....دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم........
می نوازم... موسیقی دلتنگی را! من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام. سکوت کن...چند لحظه سکوت کن! صدای دلتنگی هایم را شنیدی؟؟ ثانیه های امروز به آغاز فردا چه نزدیکند و لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛ ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ، ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،
بودنت را....اما من حس کردم.....شاید هم امروز.....نه نمی دانم دیروز یا دیروز ها تو امدی ومن بودنت را باتمام وجود حس کردم
حس کردم از پس دیوار های آجری خانه نگاه پر رمزت را خندیدنت را ..... کاش دلت برایم می لرزید . سکوتی در چهره من بود که تو را فریاد میزد و من در پای پنجره تمنای تو را زار می زدم خودم
را گم کرده بودم یادم رفت یادم رفت حتی لبخند بزنم انقدر پریشان بودم که
گوی نفس کشیدن را فراموش کرده بودم یادم رفت که ریه های را مملو از هوا
کنم که تو از آن استنشاق کنی چشمانم را بستم و آرزو کردم آرزو کردم که بیای کنار پنجر اما..... و هنوز هم پس از گذشته ساعاتی از آن لحظه دلم می لرزد
وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم لبخند شیرینت را ندارم حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است من می مانم و یاد تو و دلی پر درد سفره ای از عشق و غزل و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند نگاهت می کنم و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است تو را می خوانم غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
"Happy Mothers day"
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن...... کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد . . منتظر توست...... اشکای تو را پاک می کند ..... و دستهایت را صمیمانه می فشارد ... تو را دوست دارد !!!! به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن ...!!!! و ... اگر باور داشته باشی می بینی که ستاره ها هم با تو حرف می زنند .... باور کن که هرگز با او تنها نیستی ...... هرگز..... " فقط کافی ست عاشقانه به آسمان نگاه کنی و بس........"
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری... خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی یه خاطرش زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی که دوست نداره... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت...! چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری... چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه روز زیر آوار غرورش همه وجودت له شده... چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری... چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار با تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : ! گل من باغچه نو مبارک!
نمي بخشمت به خاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي... نمي بخشمت به خاطر دلي كه برايم شكستي... نمي بخشمت به خاطر احساسي كه برايم پرپر كردي... نمي بخشمت به خاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي... به خاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.... و مي بخشمت... بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.......
|
About![]()
مي نويسم تنها به ياد او و براي او...
Home
|