تبليغاتX
ღ♥ღیه وبلاگ با حالღ♥ღ

ღ♥ღیه وبلاگ با حالღ♥ღ

.......کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود.......

خیلی وقت بود که همو ندیده بودیم  دلم خیلی براش تنگ بود ولی روم نشد بهش بگم درست مثل اولین روز آشناییمون به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم چطور سر صحبت رو باز کنیم از مشکلات بگیم یا حرفهای معمول فقط سکوت کردیم با حالت چطوره شروع شد گفت:خوبم تو چطوری؟ گفتم منم ..(ولی نه نمیتونستم دروغ بگم ) ای بدک نیستم.... زنت چطوره؟

خندید ولی تلخ تر از گریه هاش بود با تمسخر بهم گفت:زنم! آهان منظورت زن مامانمه، خوبه پیش شوهرشه..

خندیدیم مثل همون موقع ها وقتی در کنار هم بودیم مشکلاتمونو کنار میگذاشتیم و به قولی به درز دیوارم میخندیدیم مابین خنده هام اشکم غلتید و رسوام کرد با شرمندگی سرمو انداختم پایین چون باعث مکث شدیدی در شادیش شدم سرم با انگشتاش مقابل صورتش قرار داد و گفت:اینم همون قضیه ی خنده ی تلخه من از گریه غم انگیز تره است دیگه نه؟ میدونی که اشکات نمکی داره که رو زخمم میپاشه و دادمو در میاره پس نمک به زخمم نپاش باشه؟

ـ با سر جوابشو دادم و دوباره لحظات سنگین سکوت زهر ماری و هر کدوممون تو فکر خودمون بودیم هر بار به هم نگاه میکردیم حرفهامون یادمون میرفت و دوباره دچار سکوت میشدیم از آخر من پیشقدم شدم مثل همیشه : نیاز ، یادته موقع جداییمونم تو خیابون همین پارک بود درست مقابل همین صندلی که الان نشستیم روش (مابین حرفم با انگشتش رو، روی لبم گذاشت و فقط شنیدم که میگه هیسسس.....)

دوباره سکوت اینبار اون بود که پشتش رو به من کرد تا نمک رو زخم من نپاشه یا حداقل نفهمم که داره نمک میپاشه! برای پرت کردن موضوع تصمیم گرفتم یک جک بگم عزيزم ببین یک جک دو تا گوجه بودن خیلی عاشق بودن داشتن از خیابون رد میشدن اون گوجه مرد که گرم حرفای عاشقانه بوده و حواسش به خیابون نبوده رو دور میفته و کلی جملات عاشقانه میگه یهو گوجه زنه میگه گوجه عزیزم یک ماشین داره به سرعت میاد ، گوجه مرد هم انقدر داغ بوده که نمیفهمه و میگه میخواستم بگم عزیزم دوستت که یهو ماشینه از روش رد میشه و آخرش میشه (فیت صدای له شدن اون گوجه) و زنه هم میگه منم فیت... صدای گریه و خندش ملودیه خاصی داشت که به قلبم چنگ میزد و همینطور بیشتر  اوج میگرفت بلند بلند با همین ملودی فریاد زد: خدایا فیت و منم اون ملودی رو ادامه دادم : منم فیت .......

ـ خانمي؟!

ـ بله؟! اونجا چطور جاییه ؟

ـ اینجا ! خوبه به اندازه تمام زمین و آسمون وسعت داره ولی برای من کوچیکه!

ـ چرا؟

ـ چون بزرگترین چیزیو که داشتم ازم گرفت !

ـ چرا نموندی ؟ چرا ترکم کردیاخه ؟ چرا نخواستی که ......

اینبار من بودم که دست روی لباش گذاشتم و گفتم هیسس هیچی نگو ولی اون ادامه داد

ـ من اون بچه رو نمیخوام بچه ای که تو رو از من گرفت نمیخوام میفهمی اینو به خدا هم بگو...

ـ عزيزم نه. اون بچمه نذار ازت دلگیر بشم من نمیتونستم مرگ بچمو ببینم خدا باید اینکارو میکرد.....

ـ همدم اون لحظه ای که تو رفتی تو کما منم با خودت بردی طوری که هنوز که هنوزه از کما در نیامدم من باعثش شدم نباید با اون وضعیتی که تو داشتی فارغ میشدی، دستپاچگی میکردم و تو رو ......وای خدای من من خودم با دست خودم تو رو به کشتن دادم تو چطور میتونی بیایو با من حرف بزنی ...؟ تو چطور میتونی انقدر بزرگ باشی که منو ببخشی....؟نفرین به من نفرین به این زندگی بدون تو نفرین....

ـ ببین  عزیزم من ، تو رو دوست دارم مثل همیشه فاصله من تا تو زمین تا آسمونه ولی بازم میتونیم با هم باشیم رویاست که منو تو رو به هم میرسونه پس رویاهاتو فراموش نکن دلم میخواد دخترمون رو هم به اندازه من دوست داشته باشی هر وقت که اونو در آغوش بگیری من گرمای وجودت رو احساس میکنم و هر وقت که ببوسیش بوسه بر من زدی ...پس مرا در آغوش بگیر و بوسه بر من بزن تا آرام بگیرم من تو را به وسعت عشق مادریم دوست دارم......

ـ خانمي منو ببخش که تو رو در حسرت دیدار دخترمون گذاشتم و نه ماه انتظار بی صبرانه تو رو برای تولدش با اون تصادف کذایی، بی ثمر گذاشتم خانمم هنوزم دوست دارم هنوزم شبها  فقط با خاطرات تو هم بستر میشم و هنوزم به امید برگشتنت هستم ولی... ای خدا... چطور تونستی ...یعنی چطور تونستم ....خدایا منو ببخش .....عشق من منو ببخش ... منو ببخش.....

سرش رو بین دو دستش مخفی کرد دستاشو گرفتم و بوسه بر اشکانش زدم و گفتم : میخوام دخترمونو رو بیاری میخوام تاب بازی یادش بدم تا وقتی اوج میگیره بیام و بوسه بر دستای کوچیکش بزنم... بهم  قول بده عشق من، بهش نگو مادرش مرده بذار به مادر الانش عادت کنه نذار رویاهای شیرینش خاکستر بشه بهش بگو یکی که اون بالاست زیر پای خدا ، دوستت داره و گه گاهی میاد به دیدنت اون موقع که به کمک نیاز داشته باشی ریششو گرو خدا میذاره شاید خدا حرمتی برای من قائل بشه و غم به دل رویای من راه نده دیگه هم برای من گریه نکن میخوام هر وقت میبینمت بخندی باشه من تا همیشه با تو خواهم بود مثل همون گوجه من تو رو فیت ..

ـ  منم فیت...،قبل از خداحافظي بهم بگو اسم دخترمونو چي بذارم؟

ـ رويا......





+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت0:23توسط ღبارانღ | |

شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.


میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده.


داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.


مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : عزيزم ، دخترم ، در را باز کن. دخترم سالمی ؟؟؟


آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.


دختر ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.


لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!


همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.


کنار دست دختر یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده.


بابا  میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه ، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره ، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم


دارم برات نامه می نویسم ،آخرین نامه ی زندگیمو


آخه اینجا آخر خط زندگیمه


کاش منو تو لباس عروسی می دیدی


مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!


عشق من دارم میرم


دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم


می بینی عزيز دلم بازم تونستم باهات حرف بزنم


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم


ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم


دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته؟!


گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته؟!


قشنگم تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!


داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای؟!


کاش بودی می دیدی عشقت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه


کاش بودی و می دیدی عشقت تا آخرش رو حرفاش موند


عزيزم عشقت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت


حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره


روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته؟!


روزی که دلامون لرزید ، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون ، یادته؟! نقشه های آیندمون ، یادته؟!


 من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند


یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری


یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!


می گفتی که من بخندم


قشنگم حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم


هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام


روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات


دارم به قولم عمل می کنم


هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ


پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم


نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه


همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام


وای  کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!


عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم


دلم برات خیلی تنگ شده


می خوام ببینمت


دستم می لرزه ، طرح چشمات پیشه رومه ، دستمو بگیر ، منم باهات میام ....



پدر
نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه

آره پدر پسر بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمزه ، صورتش با اشک یکی شده بود

نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود

هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود

پدر پسر هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست
عشقش اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود

حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق اين دو عاشق
  بسته شده

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.



+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت0:47توسط ღبارانღ | |

سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه مي گفت...........صداي قلبشو ميشنيدم.............خيلي دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه......اما بايد برم.......نميتونم بيشتر از اين بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد.........


خيلي بهش بد کردم.دوسش دارم............يکي از تيغارو ميکشم بيرون ميزارمش روي مچ دسته چپم....من بايد اين کارو بکنم. ميترسم اگه يه لحظه بيشتر صبر کنم پشيمون بشم.خدايا خيلي دوستش دارم....
  کاش اينو بفهمه................زير لب ميگم دوست دارم........دوست دارم..........اشکام ميريزه پايين........خيلي دوست دارم بيشتر از همه دنيا.
چشماشو باز نميکنه ديگه تصميممو گرفتم تيغو ميکشم رو دستم درد داره اما هيچي نمي گم نمي خوام چشماشو باز کنه..........گرماي لذت بخشي داره خون گرمم ميريزه رو لباسش..........چشماشو باز ميکنه..........ميترسه ....به خونه من خيره شده..
اشکام هنوز ميريزه پايين.. ميگم بغلم کن......مثه يه بچه ي آروم بغلم ميکنه......براي آخرين بار ميگم دوست دارم....هيچ کاري از دستش بر نمياد...بريدگي عميقه................لبمو ميزارم رو لباش..........و اين آخرين باريه که......!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت13:49توسط ღبارانღ | |

بالای گور خود می ایستم....

چه می بینم !

میان کفن پوش سفیدی خوابیده ام

آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم !

کنار مزارم می نشینم و دست بر صورت خود می کشم و برای خودم گریه می کنم !!!!

کسی نیست ...

کسی نیست ...

یاد زنده بودنم آزارم می دهد

یاد روزی که تنهایی ام را فروختم اما فردا دوباره پیش خودم بود

یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد

 

یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی

یاد روزی که ...

گریه ام پایانی ندارد

دوباره خود را نگاه می کنم

شاد تر از دیروز زنده بودم  که بالی برای پرواز نداشتم .....

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت13:29توسط ღبارانღ | |




هيچ كس برای دیدن من نمی آید در انتهای زمان گم شده ام !!!

 و چشمان گریانم ،نابینا گشته است

 هيچ كس دلش برای تنهایی ما نمی سوزد

 هيچ كس نمی خواهد باور کند

 كه ماهي قرمز خانه مادربزرگ خواهد مرد!

 هيچ كس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد

 هيچ كس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی آید

 دلم تنهاست روحم تنهاست.....

 احساسم شکسته از قلبم خار ج شده و خنجر فرورفته  نمی شود

 هيچ كس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد

 هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم!!!!!

 هيچ كس سراغ ما را نمی گیرد ......





+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت12:18توسط ღبارانღ | |

                                 

 

اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم.....

 

بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند....

 

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

 

 

و آخر اينکه    

.

.

.

.....دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم........

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت22:27توسط ღبارانღ | |

می نوازم...

موسیقی دلتنگی را!

من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن!

صدای دلتنگی هایم را شنیدی؟؟             


ثانیه های امروز به آغاز فردا چه نزدیکند و

         لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛

     ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ،

                           ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،

       بر صفحه ی ساعت ،سنگینی می کنند..

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت14:33توسط ღبارانღ | |


سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جورديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيسو شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديدو گفت :
ديوانه ي باران نديده



+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت14:19توسط ღبارانღ | |

بودنت را....اما من حس کردم.....شاید هم امروز.....نه نمی دانم دیروز یا دیروز ها تو امدی ومن بودنت را باتمام وجود حس کردم

حس کردم از پس دیوار های آجری خانه نگاه پر رمزت را خندیدنت را ..... کاش دلت برایم می لرزید .

سکوتی در چهره من بود که تو را فریاد میزد و من در پای پنجره تمنای تو را زار می زدم

خودم را گم کرده بودم یادم رفت یادم رفت حتی لبخند بزنم  انقدر پریشان بودم که گوی نفس کشیدن را فراموش کرده بودم یادم رفت که ریه های را مملو از هوا کنم که تو از آن استنشاق کنی

چشمانم را بستم و آرزو کردم آرزو کردم که بیای کنار پنجر اما..... و هنوز هم پس از گذشته ساعاتی از آن لحظه دلم می لرزد




+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت14:12توسط ღبارانღ | |




وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم

 لبخند شیرینت را ندارم  

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست

وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند

وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ

وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام

وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است

من می مانم و یاد تو و دلی پر درد

سفره ای از عشق و غزل و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد

در خیالم ....

برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم

و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم

نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند

نگاهت می کنم

و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را می خوانم

غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :


دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت23:15توسط ღبارانღ | |